شهاب الدين احمد سمعانى
42
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
عوض در راه طاعت زهر قاتل است . اگر چنان بود كه هزار سال بر اين درگاه قدم زنى پس طاعت خود را از قبول رقم زنى ، بر خاطرت بگذرد كه بايستى كه آن را 30 قبول بودى ، تو مرد جاه طلب باشى نه مرد راه طلب . تو محقّق نباشى در اين راه ، تا آنگاه كه به ترك جاه خود نگويى هم به نزد حق ، و هم به نزد خلق . يكى گويد : به نزديك خلق من جاه نخواهم ، جاه بر درگاه خواهم . طالب جاه خود مباش نه اينجا و نه آنجا . ميان دربند و مردوار جاروبى از تفريد و تجريد به دست آر و هر روز هزار بار اين درگاه از وحشت وجود خود بروب . و اگر چنان باشد كه هزار سال بر اين درگاه بباشى و پس از آن ترا گويند : رو كه ما را نشايى ، داد تو تمام داده باشند . بيت اى اسيرِ صومعه اين راه نيست * راه جز در همّت درگاه نيست 31 پاك بايد گشت اول از دو كون * تا نگشتى پاك اينجا راه نيست راه را با جاه آميزش مدان * جاه جز در قعرِ قهرِ چاه نيست 32 چند گويى راه را همراه كو ؟ * اى پسر اين راه را همراه نيست گر به ميدان خون چكد از حلق گوى * كوى جز در پيشِ شاهنشاه نيست گر همى دعوى كنى در كوى صدق 33 * پس دلت چون دانه ، رُخ چون كاه نيست در امّت گذشته / a 12 / مردى بود سالها در طاعت و عبادت و جدّ و اجتهاد بسر برده بود و رياضتها و فاقتها كشيده و گرسنگيها ديده 34 ، به پيغامبر روزگار 35 وحى آمد كه آن مرد را بگوى كه بسيار خود را رنجه مدار كه از اهل دوزخى . بيت گفتم رحمى كن كه رهى درويش است 36 * گفتا كه مرا هزار چاكر بيش است گفتم ز فراقِ تو دلم پُرريش است 37 * گفتا كه ترا گله ز بختِ خويش است آن پيغامبر آن وحى بگزارد به آن مرد عابد . مرد در طاعت بيفزود و مردمان متعجّب بماندند ، گفتند : اين چه حالت است ، به نبى روزگار وحى آمد كه تو اهل دوزخى ، و هر روز در طاعت جدّ و جهد تو بيش است ! گفت : من پنداشتم كه در مملكت او كاه برگى نسنجم ، و هيچ كارى را نشايم ، اكنون 38 كه دوزخ را كه افروختهء صفت غضب اوست مىبشايم ، دولتى باشد وراى اين ؟